يك جا به سُراغ باده باشى * يك جا به سَرِ حُسين بپاشى
يك جا سَرِ او نهاده در طشت * كوئى كه زمانه از تو برگشت
با چوب قضيب بر لبانش * آزرده كنى لب و دهانش
تا چند بنزد دخترانش * با چوب زنى تو بر لبانش
كردى تو جدا سَرش بخوارى * ديگر بسرش چكار دارى
يك جا تو عيال مصطفى را * جا داده بمحضر نصارى
اى بندهء زادهء طليقان * بودى پدرانت از رفيقان
از عدل بود كه اى جفاكار * در پرده عيال خود دهى بار
زنهاى تو پشت پرده باشند * هر چند كنيز و بَرده باشند
زنهاى حَرائر رسالت * در مجلس تودهء ضلالت
آل تو همه در احتجابند * اولاد رسول بىحجابند
بگذار جواد قصّه كوتاه * اين غصّه دگر فزون كند آه
( مكالمهء زينب بزبانحال بايزيد بد سكال هنگام چوب زدن بر لبان آن ستوده ذو الجلال )
چوب هستم مزن بلبان مطهّرش * ظالم بپاس حرمتى از جدّ اطهرش
آزردنش به چوب گرفتم سزا بود * آيا نه احترام پيمبر بجا بود
شرمى ندارى ار ز رخ جدّ و مادرش * ظالم مزن به پيش زن و دُخت و خواهرش
اين ايستاده در بَرَت او را بود پسر * توهين مكن برابر وى با سَرِ پدر
ما را كه با تو نيست كنون دست قدرتى * ظالم مكن تو بيش از اين بيمروّتى
آيا سزد به پرده نشانى عيال خويش * آل رسول هتك كنى با دل پريش
آل نبى مگر ز كنيز تو كمترند * كاندر حضور مجلسيان بىتسترند
( چوب زدن يزيد بر لبان انحضرت و مكالمهء حضرت زينب با او )
ظالما چوب مزن بر لب او * اندكى شرم كن از زينب او