بگفتا كيست اين زن اى نديمان * كه خود را در زنان بنموده پنهان
يكى گفتش كه دخت بوتراب است * بود زينب كه مستور حجاب است
چو او را عزّت و جاهى بُد از پيش * ز خجلت در زنان پنهان كند خويش
چو بشنيد آن ستمگر نام زينب * زبان بگشود بر دشنام زينب
كه اى زينب ببين لطف الهى * كه ما را بود حَقّ پادشاهى
حُسينت خواست حق از ما ستاند * شدى رسوا كه تا عالم بداند
هر آنكس با خدا دادان ستيزد * به تيغ قهر حقّ خونش بريزد
چو زينب اين سخن از وى شنيدى * سپندآسا ز جاى خود جهيدى
بگفت ايظالم از يزدان حيا كن * و يا شرمى ز روى مصطفى كن
همَه آل نبى را سَر بُريدى * فرح دارى كه بر دولت رسيدى
حُسين خصم تو باشد در قيامت * بشو آماده از بهر خصُومت
تو اى ظالم كنون بر ما اميرى * رَوا نبود شماتت بر اسيرى
بجاى رحم و رأفت بر اسيران * زنى هَر لحظه آتش بر تن و جان
مزن زخم زبان بر جان زينب * مسوزان اين دل سوزان زينب
جوادا نيستم تاب شنيدن * شنيدن كى بود مانند ديدن
( رباعى )
ظالم مده اينقدر تو آزار دل ما * هَر لحظه بنوعى شده سربار دل ما
ما با تو چه كرديم كه مستوجب قهريم * بسَ نيست كه آتش زدى بر آب و گِل ما
( مكالمهء ديگر حضرت زينب ( س ) با ابن زياد هنگام امر او بقتل زين العابدين ( ع )
فغضب ابن زياد و قال و بك جرأة لجوابى و فيك بقيّة للرّد علىّ اذهبوا به فاضربوا عنقه فتعلّقت به عمّته زينب عليّها السّلام و قالت يابن زياد حسبك من دمآئنا و اعتنقته و قالت و اللّه لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه فنظر ابن زياد اليه و اليها ساعة ثمّ قال عجبا