تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
اين بود آنكس كه غمت ميخريد * چون گل نشكفته بجان پروريد

( گفتگوى سكينه با نعش پدر )

منم سكينه عزيز تو كاين چنين خوارم * ز كوفيان بَرت اى باب شكوه‌ها دارم ز جاى خيز نظر كن به حال مضطر من * كه چادرى و حجابى نمانده بر سر من ز كعب نى شده بازو و پشت من نيلى * ببين كبود شده صورت من از سيلى دَمى بعمّه مظلومه‌ام نظر افكن * كه چون اسير و حقير است در كف دشمن

( ايضا )

جان پدر من بفداى سَرَت * گو كه جُدا كرد سَر از پيكرت آه چه ظالم سَرَت از تن بُريد * آه كه رگهاى گلويت بُريد آه چه بيرحم جفا پيشه مرد * بر من مظلومه ترحّم نكرد وه كه نمودم بصغيرى يتيم * بىپدر و دربدر و دل دو نيم جان پدر من بكه آرم پناه * بهر يتيمان كه بود خيرخواه خيز ز جا اى كس ما بيكسان * اين حَرَم خويش ؟ ؟ ؟ رسان

( مكالمه عليا مخدّرهء زينب با حضرت زين العابدين ( ع ) د قتلگاه )

قالت مالى اراك تجود بنفسك يا بقيّة جدى و ابى و اخوتى فقال ( ع ) و كيف لا اجزع و لا ابكى و قد ارى سيّدى و اخوتى و عمومتى و ولد عمّى و اهلى مصرّعين بدمآئهم مرملين بالعرآء مسلّبين لا يكفّنون و لا يوارون و لا يعرج عليهم احد و لا يقربهم بشر كانّهم اهل بيت من الدّيلم و الخزر .

( ترجمه )

گفت كه اى روشنى چشم تار * اى ز برادر تو مرا يادگار از چه دگرگون شده احوال تو * آه چه حالى بود اين حال تو چيست كه بينم به تو حال دگر * مينگرم حال تو چون محتضر جان بلبت آمده از قلب ريش * چون شده كز دست دهى جان خويش حجّت حقّ بر همه اكنون توئى * تسليت خاطر محزون توئى