در بدر گشتند در صحرا هَمه طفلان تو * خواهرت قربان تو
( زبان حال و مقال سكينه بر سر نعش پدر )
بگفت اى عمّه جان اين نعش از كيست * كه جسمش چاكچاك است و سرش نيست
چرا اى عمّه جان بىسَر فتاده * چه شد دستش كه از پيكر فتاده
بگفت اين نعش بابايت حُسين است * كه از بهرش مرا اين شور و شين است
سكينه چونكه نعش باب بشناخت * به روى سينهاش خود را بينداخت
دو دست كوچكش در گردن آويخت * ز دل ناليد و اشك از ديده ميريخت
كه رگهاى گلويت را بريده * كه نعشت را به خاك و خون كشيده
چه بيرحمى مرا در اين صغيرى * يتيمم كرد در بند اسيرى
چه بيرحمى سَرَت از تن جُدا كرد * نه بر ما برحم و نى خوف از خدا كرد
شنيدستم كه قومى از خدا كور * نمودندش بسيلى زان بَدَن دور
( ايضا پرسش سكينه از عمّه كه اين نعش كيست )
ايعمّه اين كشتهء بىسَر ز كيست * غرقه به خون اين تن و پيكر ز كيست
اين بدن كيست كه بر روى خاك * بىسَر و بىدست بود چاكچاك
كيست كه بىجامه و بىپيرهن * مانده چرا روى زمين بىكفن
نعش كه باشد سَرِ او در كجاست * اينهمهاش زخم و جراحت چراست
اين بدن كيست كه بىسَر بود * كيست كه در خون شناور بود
( جواب زينب كبرى )
اين بدن باب تو باشد حُسين * نعش حُسين است ايا نور عين
اين بدن بىسَر باباى توست * كشتهء آغشته مولاى توست
سَر كه ندارد كه شناسيش تو * جامه ندارد كه بيابيش تو