تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
در بدر گشتند در صحرا هَمه طفلان تو * خواهرت قربان تو

( زبان حال و مقال سكينه بر سر نعش پدر )

بگفت اى عمّه جان اين نعش از كيست * كه جسمش چاك‌چاك است و سرش نيست چرا اى عمّه جان بىسَر فتاده * چه شد دستش كه از پيكر فتاده بگفت اين نعش بابايت حُسين است * كه از بهرش مرا اين شور و شين است سكينه چونكه نعش باب بشناخت * به روى سينه‌اش خود را بينداخت دو دست كوچكش در گردن آويخت * ز دل ناليد و اشك از ديده ميريخت كه رگهاى گلويت را بريده * كه نعشت را به خاك و خون كشيده چه بيرحمى مرا در اين صغيرى * يتيمم كرد در بند اسيرى چه بيرحمى سَرَت از تن جُدا كرد * نه بر ما برحم و نى خوف از خدا كرد شنيدستم كه قومى از خدا كور * نمودندش بسيلى زان بَدَن دور

( ايضا پرسش سكينه از عمّه كه اين نعش كيست )

ايعمّه اين كشتهء بىسَر ز كيست * غرقه به خون اين تن و پيكر ز كيست اين بدن كيست كه بر روى خاك * بىسَر و بىدست بود چاك‌چاك كيست كه بىجامه و بىپيرهن * مانده چرا روى زمين بىكفن نعش كه باشد سَرِ او در كجاست * اينهمه‌اش زخم و جراحت چراست اين بدن كيست كه بىسَر بود * كيست كه در خون شناور بود

( جواب زينب كبرى )

اين بدن باب تو باشد حُسين * نعش حُسين است ايا نور عين اين بدن بىسَر باباى توست * كشتهء آغشته مولاى توست سَر كه ندارد كه شناسيش تو * جامه ندارد كه بيابيش تو