او ز سوز تب به خود مشغول بود * بى خبر از قاتل و مقتول بود
گفت پس كار شما و اين سپاه * عاقبت چون شد جوابش داد شاه
عاقبت شيطان بر ايشان شد سوار * ياد حق بُردند و شد بر كار زار
گفت امروز از چه بىيار آمدى * از چه بابا بى عَلَمدار آمدى
كوُ هلال و كو جيب و كُو زُهير * مُسلم بن عوسجت كُو كُو بُرير
شاه فرمودى كه اى آرام جان * كشته گشتندى همه پير و جوان
گفت عبّاس عمويم پس چه شد * گفت صبرت باد عمّت كشته شد
گفت عمّوها و عمّوزادگان * چونشدند گفت رفتند از جهان
گفت پس چونشد علىّ اكبرم * نامدى امروز بالين سَرَم
اين سئوالش زد بقلب شه شَرَر * شد بحيرت چون دهد او را خَبَر
گفت بابا نيست اندر اين خيام * جُز من و تو مَرد ديگر و السّلام
( ايضا سؤال و جواب زين العابدين و انحضرت )
گفت بابا آنهمه يارت چه شد * اى پدر اصحاب و انصارت چه شد
از چه امروز اى پدر دير آمدى * خسته و مجروح و دلگير آمدى
خود چرا تنها بديدار آمدى * پيش از اين همراه انصار آمدى
شاه فرمودش كه اى زار عليل * جُملهء اصحاب گشتندى قتيل
ياوران امروز يكيك كشته شد * هر يكى در خون خود آغشته شد
گفت بابا كُو حبيب و كو زهير * مُسلم بن عوسجت كُو كُو بُرير
گفت نور ديده گشتندى شهيد * حقّ ببخشايد تو را اجر مزيد
گفت پس اولاد اعمامم چه شد * گفت صبرت باد يك يك كشته شد
گفت بابا پس عموهايم كجا است * گفت صبرت باد مقتول جفا است
گفت بابا پس چه شد عمّ رشيد * گفت صبرت باد عمّت شد شهيد