تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
او ز سوز تب به خود مشغول بود * بى خبر از قاتل و مقتول بود گفت پس كار شما و اين سپاه * عاقبت چون شد جوابش داد شاه عاقبت شيطان بر ايشان شد سوار * ياد حق بُردند و شد بر كار زار گفت امروز از چه بىيار آمدى * از چه بابا بى عَلَمدار آمدى كوُ هلال و كو جيب و كُو زُهير * مُسلم بن عوسجت كُو كُو بُرير شاه فرمودى كه اى آرام جان * كشته گشتندى همه پير و جوان گفت عبّاس عمويم پس چه شد * گفت صبرت باد عمّت كشته شد گفت عمّوها و عمّوزادگان * چونشدند گفت رفتند از جهان گفت پس چونشد علىّ اكبرم * نامدى امروز بالين سَرَم اين سئوالش زد بقلب شه شَرَر * شد بحيرت چون دهد او را خَبَر گفت بابا نيست اندر اين خيام * جُز من و تو مَرد ديگر و السّلام

( ايضا سؤال و جواب زين العابدين و انحضرت )

گفت بابا آنهمه يارت چه شد * اى پدر اصحاب و انصارت چه شد از چه امروز اى پدر دير آمدى * خسته و مجروح و دلگير آمدى خود چرا تنها بديدار آمدى * پيش از اين همراه انصار آمدى شاه فرمودش كه اى زار عليل * جُملهء اصحاب گشتندى قتيل ياوران امروز يك‌يك كشته شد * هر يكى در خون خود آغشته شد گفت بابا كُو حبيب و كو زهير * مُسلم بن عوسجت كُو كُو بُرير گفت نور ديده گشتندى شهيد * حقّ ببخشايد تو را اجر مزيد گفت پس اولاد اعمامم چه شد * گفت صبرت باد يك يك كشته شد گفت بابا پس عموهايم كجا است * گفت صبرت باد مقتول جفا است گفت بابا پس چه شد عمّ رشيد * گفت صبرت باد عمّت شد شهيد