و چين و سمرقند و بخارا و تبريز و غيره الزامش ميكردند كه براى ايشان غزل بگويد و بفرستد . بعلاوه او اگر عارف گوشهنشين بود كى سلاطين از او توقع مدح ميكردند دليل ششم بر شيعه نبودنش توهيناتى است كه نسبت بمقدسات و نسبت بملائكه و انبياء كرده و آنكه مذهبش جبر بوده كه همهء اينها بر خلاف مذهب شيعه است و همه اينها در محلش ذكر مىشود دليل هفتم اينكه براى قضاة اهل سنت و غير قضات بعد از وفات كه ديگر نه جاى طمع است نه جاى تقيه مرثيه و مدح كرده در فوت بهاء الدين گويد بهاء الحق والدين طاب مثواه امام سنت و شيخ جماعت ( الخ ) و در فوت قاضى مجد الدين اسمعيل گويد مجد دين سرور و سالار قضا اسمعيل كه زدى كلك زبانآورش از شرع نطقه ( الخ ) بلكه بعد از فوت بمدتها چنانچه گويد .
بعد سلطنت شاه شيخ ابو اسحق * بپنج شخص عجب بود ملك فارس آباد
نخست پادشهى همچو او ولايتبخش * كه جان خويش نپرورد دادعيش بداد
دگر مزين اسلام شيخ مجد الدين * كه قاضى به از او آسمان ندارد باد
دگر بقيه ابدال شيخ امين الدين * كه دست همت او كارهاى بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف * بناى كار موافق بنام شاه نهاد
دگر كرديم چو حاجى قوام دريا دل * كه نام نيك ببرد از جهان ببخشش و داد
نظير خويش نبگذاشتند و بگذشتند * خداى عز و جل جمله را بيامرزاد
بلكه نيامرزاد از تاريخ فوت بهاء الدين كه خود حافظ گفته كه در سنه 783 بوده معلوم مىشود كه اظهار تشيعش در قصيدهء اول در سنهء 770 اظهار حقيقى باطنى نبوده و الا بعد از استبصار ديگر مدح از اهل سنت