لكن اسف دارم كه گر روزى بيايى از سفر * جانى نماند از هجر تو ، تا در رهت قربان كنم
دل از وصالت كى شود آرام اى آرام جان * كى بر رخُت اين ديدهء گريان را خندان كنم
رحمى كن اى شاه ز من بر آه و افغان جواد * مگذار بيش اين قلب را ، در آه خود بريان كنم
* * *
از عشق تو مىگويم و از هجر تو نالم * اى شاه ز من ذكر تو شد وِرد مقالم
در روز و شب از هجر تو در سوز و گدازم * چون شد كه كُنى يك نظر اى شاه به حالم
از عشق تو مىسوزم از سوز بكاهيد * جسمم كه تو گويى بود اين جسم مثالم
جز روح ملالى به تن از غصه نمانده است * بنموده خدا خلق مگر روح ملالم
گرديده جنانم كه به خود شبهه شوم گاه * كَز عالم اجسامم يا وهم و خيالم
بردى تو همه فكر و خيالم ز سر اى دوست * در سر نبُوَد هيچ مگر فكر وصالم
از حسرت رويت شده قلبم به غم اندوه * يا رب چه شود گر بنمايى تو جمالم