دم از كمال عشق مزن كاذب آن بود * گويد كه اين لباس شهامت به بَر كنم
نبود مرا چه مرتبه عشق خويش را * با ذرهاى ز پرتو او مفتخر كنم
از عشق اى جواد همان بس كه عمر را * صرف فغان به روز و به شام و سحر كنم
* * *
نشد دمى كه دل دوست را به دست آرم * رضاى خاطر او آن چنان كه هست آرَم
به هيچ وجه ميسّر نشد اطاعت او * چنانچه رسم اطاعت ز بنده است آرَم
چه سعيها بنمودم كه در محبت او * رسوم مهر كه شرط محبت است آرَم
فرايضى كه بُوَد شرط مهر ، آسان نيست * چنين فريضه مرا كى ز قدرت است آرَم
من از مجاهدهء نفس عاجزم چه رسد * كه امر دوست بدانسان كه خدمت است آرَم
هر آن چه از پى تحقير نفس كوشيدم * نشد كه صولت او را كمى شكست آرَم
هزار جهد نمودم كه بلكه بتوانم * كه نفس را ز هواى بلند پست آرَم