دلم ربودى و بگذاشتى كه تا بكشم درد * كنون بيا كه به غير تو غمگسار ندارم
بگو به وقت دعا جان من خدا گيرد * كه بى جمال تو اين جان و تن به كار ندارم
ببين كه شعلهء آه جواد سر به فلك زد * يقين شدى به ملائك كه من قرار ندارم
* * *
اى دوست تا كى در غمت روز و شبان افغان كنم * تا چند از هجران تو اين ديده را گريان كنم
تا كى ز سوز و درد هجرانت بنالم هر زمان * وين درد را تاكى به دل از دشمنان پنهان كنم
گِريَم چو يوسف روز و شب يا همچو يعقوب از غمت * تا شهر را بر دشمنت كنعان يا زندان كنم
حاشا كه طعن دشمنان تأثير سازد بر دلم * بر كورى چشم عدو من نالهْ بىپايان كنم
اين قدر افغان بَركِشَم از سينه تا اين سينه را * مانند دل از شيون و آه فغان ويران كنم
باز آى اى شاه ز من تا هر چه دارم در رهت * سازم فدا تا ديدهء دشمن به خود حيران كنم
گر نيست قربانى مرا اى شاه بر خود غم مدار * جاى فداى اشتران بهرت فدا اين جان كنم