گر اكتفاء تو بر كاملان بود هيهات * كه در هزار يكى مدعى بود قابل
ولى جواد ، تو اندر اميد راسخ باش * كه حُسنِ ظنِّ مقصّر ، نه كمتر از عامل
قافيهء ( م )
از آن زمان كه دل اندر هواى او بستم * به خود نيامده دائم به جستجو هستم
هر آن كه نيستى آگه ز درد پنهانم * گمان كند كه من از عاقلانِ برونستم
خيال سوء مَبَر آن كه را كه نشناسى * كه من به عيش وصال حبيب وارستم
تو نيستى طلب و در فناى خود مىكوش * كه من ز نيستى خويش زنده شُد ، هستم
همان بس است مرا آرزو كه در روزى * به دامن كَرَم و مجد او رسد دستم
برو تو علم و عمل جو گَرَش طمع دارى * كه من در اين دو فقط شرط وصل ديدَستَم
به علم غرّه نِيَم ز آنكه بى عمل هرگز * نياردم شرفى بلكه مىكند پستم
چه علم آن كه بشر از حقيقتش محروم * نه همچو بلدهء زابل كه گيردش رُستم