آتش هجران بسوخت جان و تنم را * ديگر از اين بر خود اختيار ندارم
مايهء فخرم تويى و سايهء لطفت * جز تو به سر تاج افتخار ندارم
بر زر و سيم اعتبار مردم دنياست * غير تو من جاه و اعتبار ندارم
عز و شرافت مرا تو در دو سرايش * غير تو عز و شرف به كار ندارم
صبح اميدم تويى به صفحهء دل جز * خطّ وصالت خطى نگار ندارم
زجر مكن بر جواد روح به لب شد * بين كه ديگر حال انزجار ندارم
* * *
بگذار تا به اشك دمى ديده تر كنم * رخساره را ز اشك ، نشانگُهَر كنم
با آبِ ديده گل كنم اين طينت سياه * تا قلب را چه دُرّه ز آب بصر كنم
در آتش اوفتاده و فرياد مىكشم * گه فكر دست و پا و گهى فكر سر كنم
خواهم به غير عالم تن عالم ديگر * اى خوش به ماوراء طبيعت سفر كنم