رفت آن كه لاف دوستيت مىزدى به كذب * با اين كمى كه مانده تو برگو كه چون كنم
گرگان ز يك طرف نگرم بهر افتراس * يك سو نظاره بر هدف روبهان كنم
با گرگ گر ستيزه توانم به هر جهت * دفع فساد حيله روبه چه سان كنم
اين جاهلان به صورت ظاهر خورند گول * تزوير را چگونه به ايشان عيان كنم
كى مىتوان به طفل نشان داد زهر مار * در جنب خطُّ و خال چه شرحى بيان كنم
اين درد را جواد مگو ، چاره نيست جز * در درد خود بسوزم و آهم نهان كنم
* * *
آه كه از فرقتت قرار ندارم * طاقت هجر تو شهريار ندارم
صبر و تحمل ز دل همى سپرى شد * بيش ديگر تاب انتظار ندارم
مىكشدم درد هجر و چاره مرا نيست * جز غم دل چشم اشكبار ندارم
بُرده قرار از دلم فراق تو چندان * هيچ دگر بر خود اختيار ندارم