من آن چه در پى تحصيل علم كوشيدم * هنوز نيك و بد خويش را ندانستم
هر آن چه خواندم و ديدم هر آن چه بنوشتم * هنوز در چَهِ جهلَم چنان كه بودستم
هزار شكر كه بر جهل خود شدم آگه * كه تا ، ز ، خود همه بند غرور بگسستم
ولى جواد بكن فخر ز آن كه در ره علم * خطا نرفتم و بر راسخون پيوستم
* * *
تا كى به صبر كوشم و تا كى فغان كنم * دگر دلى نمانده كه افغان بدان كنم
تا كى بريزم اشك و بنالم ز درد هجر * يك ديده بيش نيست كه اشكش روان كنم
دل يك دل است و ديده يكى جان يكى بگو * ديگر چه مانده است كه تا من چنان كنم
گر خوشدلى كه بگذرم از جان مرا چه باك * اما چه اختيار مرا ترك جان كنم
رفتى و هيچ مىنگرى درد دوست را * روزى بگو عيادتى از دوستان كنم
بگذاشتى به خلق غريبم بگو كه چون * با دوستان گذار و چه با دشمنان كنم