دلم به جز گل رويت گلى سراغ ندارد * به غير داغ فراقت به سينه داغ ندارد
گَرَم نصيب شود روضهء حضور تو روزى * دگر دلم هوس گلستان باغ ندارد
فضاى خانهء قلبم شده است تار از آن رو * كه غير شمع رخت مشعل و چراغ ندارد
مرا عبوس بخوانند جاهلان كه خموشم * چه سازم آن كه به صحبت دلم دماغ ندارد
جواد اگر شنود از كلاغ مژدهء وصلت * روا بود كه دو چشمش دهد كه زاغ ندارد
* * *
دلى كه خو به تو گيرد ز هجر تاب ندارد * سرى كه شوق تو دارد جز التهاب ندارد
به يك نظر چه ببيند گل جمال تو چشمى * ز بس به ياد تو باشد ز غصّه خواب ندارد
به مهر روز ازل هر زمان به ياد تو باشم * وفا نگر كه هوايت ز دل ذهاب ندارد
شميم وصل تو گر لحظهاى وزد به مشامم * دماغ حاجتى با عنبر وگلاب ندارد
سفيد شد به ره انتظار وصل تو چشمم * بيا ز ديده بس افشانَد آب ، آب ندارد