او بود حاضر و بيننده تويى غايب و دور * همچنان كور كه از ديدن خور غائب اوست
منظر دوست به هر محفل ما جلوهگر است * گر كه بينا نبود ديده همه عيب در اوست
دوست در محفل ما گر نبود از چه نسيم * مشگ افزاست جز از طُرّهء او كى خوشبوست
دوست را لطف به ياران به سزا هست تمام * گر جفايى بود از جانب يار بدخُوست
عالَم ار كرد تو را قطع جودا چه خيال * نگسلد گر زكفت رشتهاى از وصلت دوست
* * *
تو مپندار كه آن شاه ز ياران دور است * يا مپندار كه در پردهء رخش مستور است
كو نه غافل بود از دوست كه در صحبت اوست * غافل آنست كه از پرتو لطفش دور است
گر چه غائب ز نظر گشت پى مصلحتى * ليك الطاف خفيّش همه جا موفور است
حق همى از نظر خلق نهان است ولى * او ز هر چيز عيانتر بود و مشهور است
آن كه حق را نشناسد بود از كوردلى * ور نه هر چيز به تدبير خدا مقهور است