سودا بنموديم جهان را كه جمالش * بينيم كه سوداى ديگر در سر ما نيست
ايشاه ، جواد هيچ ندارد به دل اميد * جز بَدر جمالت كه چو او بدر سما نيست
* * *
كور است آن دلى كه در او عشق نور نيست * از نور سر نتابد بر آن دل كه كور نيست
نور ولايت ار كه نتابد به هر دلى * من دل نخوانمش كه كم از قبر و گور نيست
آن دل كه نور حق نكند تابشى در او * جز خانقاهِ عقرب و افعى و مور نيست
آن كس كه نعمتى شمرد فوق نور حق * حقّا كه او بنص خدا جز كفور نيست
اين آفتاب گه كه نتابد بمسكنى * اهلش ز سلّ و رخوهء اعصاب دور نيست
اين آفتاب نور كه بر دل كند نزول * هر جا كه نيست از مرض كفر دور نيست
هر قدر جا كند به دلى در سرش زند * از شور خير نيست در آن سر كه شور نيست
از شور هى فزون شودش عشق ناگهان * سر تا به پا به غير رضا و صبور نيست