همهء فكر و خيالم شده محو رخ تو * با تو باشد دلم ار چشم و زبان با دگر است
دل چنان محو تو گرديده كه در پيش دو چشم * هر زمان عكس تو آرد عجب از اين هنر است
عجبى نيست كه بيند رخ بىپردهء دوست * عجب از ديده كه چون از دل خود بىخبر است
دل عاشق چه در او نيست به جز نقشهء دوست * هر كجا مىنگرد منظر او جلوهگر است
نظرى اى شه محبوب نما تا كه ز خلق * كس نگويد كه جواد آه تو هم بىاثر است
* * *
اى خوشا صحبت با دوست خوشا محفل دوست * اى خوشا گوشهء چشمى كه جهان بسته به اوست
اى خوشا بزم اگر دوست در او بزم آراست * ور نه اسباب نشاطت همه بىمغز چه پوست
عالم ار وصل دهد با تو كه بىدوست چه سود * آن خوش ار وصل تو با دوست بود گر چه بموست
همهء هستى اگر بِدْهى و وصلش بخرى * به سزا كرده كه جز او همه بهر تو عدوست
تو نگو دوست چرا غايب از اين محفل ماست * كو نه غايب بود اين گفته ز بيگانه نكوست