بَهبَه به نور و جلوه نور صفاى نور * وَهوَه كه غير جلوه نورى ز نور نيست
ياللأسف كه مُشْرِق اين نور از جهان * پنهان نموده رخ كه جهان جز شرور نيست
بهر جواد عيش بود در جهان حرام * تا بهر دوست گاه طلوع و ظهور نيست
* * *
گر چه ز آتش به دلم هجر تو سوزندهتر است * خوش دلم آن كه مرا دور جهان در گذر است
صبر در آتش سوزان نتوان كرد به هيچ * ليك اميد وصال تو به جانم سپر است
به اميدى كه ببينم گل رويت سحرى * همِهِ شب نَه كه روزم به تمامش سحر است
به مشامم رسد ار بوى وصالت دهدم * قوتى گر چه در آن وقت نفس محتضر است
شوق ديدار تو كرده است چنان كور و كرم * كه تو گويى نه مرا سهم ز حظ بشر است
بربوده است چنان ياد تو فكر از سر من * گر بسوزم نه مرا فكر بر اين دست و سر است
خلق را بر اثر عيش بود جوش و خروش * ليك از دست من هر رشته عيشى بدر است