* * *
جان و دل عشاق زمعشوق جدا نيست * نزد عقلا هيچ در اين گفته خطا نيست
عاشق چو به معشوق صفا كرد شود تن * معشوق شود جان مگر از اهل صفا نيست
جان در سر و سر در كف و كف در كف محبوب * عقلش نبود هر كه بگويد كه روا نيست
ديوانهء معشوق نه ديوانهء عقل است * اين عشق بكن فهم كه با عقل دو تا نيست
اين عشق كه ما در پى اوييم بود عقل * ما پيرو عقليم بما عشق سزا نيست
عقل آن نبود نفع و ضرر خوب شناسى * ور نه همه حيوان ز بشر هيچ سوا نيست
عقل آن كه همه خير خود از شر بشناسى * خواه آن كه بود نفع تو يا غير ، بلا نيست
اين نكته چو تصديق نمودى و شدى سلم * عشق آيد از آن رو كه جز از سلم و رضا نيست
زينجاست كه چون ما بنهاديم سر عشق * بر درگه حق در دل ما غير بلى نيست
مقصودم از اين درگه همان درگه مهدى است * جز او در و درگاه ديگر بهر خدا نيست