اين نيست عيد خنده و لب تر به هر مقال * عيد آن بود كه محو شوى در سئوال دوست
آرى جواد عيد نزيبد به هر كسى * با ظلم و جور و فسق و غروبِ جمال دوست
* * *
زمن مپرس چرا رنگ چهرهات زرد است * كه زردى رخ از آن شد كه دل پر از درد است
بيا به درد رس و درد خويش پيدا كن * كه هر كه درد ندارد يقين كه نامرد است
اگر كه دست گذارى به روى سينهء من * عجب مدار گر از سوز وى بسوزد دست
مگو به زندگى خويش از چه خونسردى * كه خون سرد از آن شد دل از جهان سرد است
دلى كه گرم محبت بوَد به محبوبى * ز مهر غير بود سرد از آنكه ره بند است
به غير دوست ندارد نظر مگر كاذب * چه سان به غير كند خو دلى كه پابند است
به عشق آن مه آفاق ترك جان گويم * فضاى حق شود ار با ارادهام همدست
ولى به جز كه چو يعقوب ناله پيشه كنم * دگر چه چاره بود آن كه آرزومند است