چه دانى آن كه چه سان از دلم ربوده قرار * همان بس است كه درد نهان ز رخ پيداست
به خويش رنج مده كانچنان فريفتهام * كه از ملامت دشمن كجا مرا پرواست
تو چون جواد بيا درد هجر پيدا كن * اگر كه نالهات از دل نرفت گوئى راست
* * *
عيد آن زمان بود كه رسم بر وصال دوست * عيد آن زمان بود كه ببينم جمال دوست
تا غائب است دوست مرا عيد ماتم است * عيد آن زمان شود كه ببينم شَمال دوست
عيد است آن زمان كه ببينهم به فرّ و ناز * بر عرشهء اريكهء دولت جلال دوست
با هجر روى دوست چه سان عيد خوانمش * كى درد هجر ، عيد گزارد به حال دوست
عيد از عيادت است خوش آن عيد گر كه دوست * يك دم عيادتى كند از اعتلال دوست
درد فراق مىكُشدم عيد چون كنم * عيد است آن كه را كه ببيند مثال دوست
بىدوست كى محافل اعياد خوش بود * خوش باشد آن حضور كه در احتفال دوست