بعد هجر تو مپندار ز يادم به روى * حاش للَّهكه نه اين قاعدهء احباب است
نرود هيچ خيالت ز سر من شب و روز * دم به دم قبلهء روى تو مرا محراب است
آب صافى كه ز مژگان صفا جارى شد * منعكس مهر رخت چون رخ مَه در آب است
گر بخوابم تو بيائى به شبى يا روزى * به يقين دان تو كه كارم به تمامش خواب است
آن قدر درد تو گويد به شب و روز جواد * تا بگيريش مگر دست ، كه در غرقاب است
* * *
مگو رقيب چرا آه سوزناك تو راست * كه سوز آه من از آتش فراق بپاست
مگو ز چيست كه رخسارهات چنين شده زرد * كه رنگ چهره ز درد نهان دل برخاست
نديده هجر ، چه داند فراق سوزان است * برو خموش كه منع و ملامتت بىجاست
نديده درد چه داند كه چيست معنى درد * ز دردمند بپرس از چه رو سپند آساست
فراق من نه ز ياران گلعذار استى * وليك سوز من از هجر شاه ارض و سماست