بگو به بىخردان ، راه فتنه كم جوييد * خداى گفته كه فَأتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْواب
ز پشت پرده ميا ، گر نه سارقى درويش * نگر كه گشته به هر شيخ و شاب باز اين باب
سُراق شمس مجواز صفاى سنگ سياه * نظر فكن كه خود از رخ همى گرفته نقاب
دمى نرفته نخوانديش با حقيقت چون * بگوئى آن كه نگويد بدون پير جواب
ولى به مُردهدلان وعظت اى جواد چه سود * كه نهر بيند و از سنگ سخت جويد آب
* * *
امان از هجر و از هجران احباب * كه بر هم مىزند سامان احباب
فراق دوست بهر دوست پند است * بود هجران ، همان زندان احباب
فراق دوست درد بى مداواست * مگر لطفى كند جانان احباب
نبينم بهر بيماران هجران * به جز وصلت ، بود درمان احباب
همه درد و الَم صعب است و مشكل * ولى هجران بود نيران احباب