شاه آن بود كه ملكش ، از قاف تا به قاف است * مُلك و مَلَك به رندش ، فرمان بدانچه خواهى
نِى هر كه بر گروهى ، بيچاره حكمفرماست * يا هر كه از تجبّر ، بِرْسَد نَهَد كُلاهى
تيغى كه آسمانش ، از فيض خود دهد آب * تيغِ ولىِّ حقّ است ، نى هر كه يافت جاهى
تنها كسى كه عالم ، گيرد به ذوالفقارش * مهديست كُاو بگيرد ، بىمنتى سپاهى
كِلْكَت فضاى حقّ را ، همواره مىنويسد * از بهر يار و اغيار ، خواهى و يا نخواهى
اى عنصر تو مخلوق ، از نور عصمت حقّ * وى دولت تو پيوند ، با دولت الهى
تقدير سقم و صحت يا فقر و بىنيازى * عمر دراز و كوته ، بر شاه و غير شاهى
شاها ! بده تو آبى ، از چشمهء كرامت * تا سينهها بشوييم ، از عجب و هر گناهى
آبِ بصيرتى دِه ، تا لوح دل بشويد * از جهلِ رندِ خودبين ، وز جهلِ خانقاهى
عمريست تا كه شاها ، دم مىزنم ز نامت * اينك ز بنده دعوى و زحضرتت گواهى
گر پرتويى ز لطفت ، بر قلب تيره افتد * بزدايَدَش سياهى ، مىسازَدَش چو ماهى
دانم دلت ببخشد ، بر عجز شبنشينان * جوياى بندگانى ، دائم ، نهگاهگاهى
آهى سوزان براى منتظران امام زمان (ع) (فارسى) — صفحة 166
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٦٦