در بارگاه قُدسَت ، كس را چگونه ياريست * اظهار حسن خدمت ، بى نقطهء سياهى
جايى كه برق عصيان ، بر آدمِ صفى زد * ما را چگونه زيبد ، دعوىِّ بىگناهى
حافظ كه پادشاهش گهگاه مىبَرَد نام * از بخت خود درآمد ، اكنون به عذرخواهى
حاشا تو از جوادت ، اى شَهْ نياورى نام * از گُمرَهان كه اين است ، از رهبران چه خواهى
معارضه با اين غزلش « اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى » كه براى پير يا شاه وقت گفته كه سفر رفته بوده و ما ، در غيبت ولىعصر عليه السلام و درخواست تعجيل فرج آن بزرگوار سرودهايم
اى پادشه خوبان ما بندهْ تو مولايى * اى جان همه امكان ، چون شُد كه نهپيدايى
جان بى تو به لب آمد ، دل ، تار چو شب آمد * داد از ستم دوران ، وقت است كه بازآيى
مشتاقى و مهجورى ، از غصه چنانم كرد * كز دست بخواهد شد ، پايان شكيبايى
فرياد كه اين بستان ، خشكيد ز بىآبى * اى ابر بهار دين ، خيز از پى سقايى
از جورِ زمان ، ما را ، صدها گِلِه مىباشد * امريست بود ظاهر ، نَز فكرت و سودايى
ابر و مه وباد و خور ، در سلسلهء خدمت * هر امر بفرمايى مجريست به هر جايى