معارضه با اين غزلش « سحر با باد مىگفتم حديث آرزومندى » كه به نام شاه وقت خود سروده و ما براى ولى عصر عليه السلام سرودهايم
سحر با خويش مىگفتم حديث آرزومندى * جواب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندى
دعا و آه روز و شب ، كليد گنج مقصود است * از اين ره رو كه يا پيوند ، يا در راه پيوندى
ره محبوب آن محبوب ، اين است و جز اين نبود * كه غير از بندگى ، از بندهء صادق نخواهندى
نمىبينى جهان را جز جفا اندر جبلَّت نيست * از اين زرق جهان بگذر به دنبال چه مىبندى
به مهدى دل ببند و خاطر او را به دست آور * كه دريا بى ز خوشنودى او ، هر خير و خورسندى
قلم را آن زبان نبود كه وصف راستى گويد * وراى حد تقرير است وصف صدق پيوندى
الا اى مهدى حق شرح شوقم در قلم نايد * تو خود دانى و مستغنى ز شرح آرزومندى
الا اى يوسف مصرى كه حقت سلطنت دادى * بپرس از ما و بنگر ، چون اسيران در غل و بندى
همايى چون تو عاليقدر كى گيرد حجاب از خلق * دريغ آن سايهء دولت كه از عالم فرو بندى
نمىگويم كه لطفت را دريغ از دوستان دارى * بلى حيف است گر اين سايه بر نا اهل افكندى