الا اى پير گمراهى ، مكن منع از چنين شاهى * كه در ترك چنين راهى به دوزخ من وطن دارم
خدا را اى رقيب از ما مكن تكذيب لب در بند * كه من در راه حق از خود نه فكر جان و تن دارم
چه مىدانى مرا با او چه رازى هست در پنهان * خدا داند كه با او هر زمانى صد سخن دارم
چو اندر كوى اجلالش خرامانم بحمداللَّه * نه ميل سَروْ و نسرين و نه شمشاد و چمن دارم
به هر كس هر كسى خواهد بنازد ، گو ، به وى نازد * چه غم دارم كه در عالم حسينى و حسن دارم
بشد حافظ پىِ رندى و نازد بر قوام الدين * جواد از راه مهدى رو ، بگو شاهِ زمن دارم
معارضه با اين غزلش « فاش مىگويم و از گفتهء خود دِلشادم » كه در بارهء پير مغان گفته و ما به نام ولى عصر عليه السلام سرودهايم
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء حقم و بيزار ز هَر آزادم
عشق نشاسم و از گفتهء حق ، حق جويم * دو جهانم ز كَرَم داد و ز دادَش شادم
نيست بر لوح دلم جز رقم طاعت حق * چه كنم حرف دِگَر ، شرع ندادى يادم
شيعهء پاكم و پيرو به امامان هدى * قطب من مهدى موعود و كُنَد ارشادم