سلطان عصر حجت حق كز عميم فضل * شد منت مواهب او طوق گردنم
حافظ به زيرِ خرقه ، قدح مىكشد ولى * من در مغيب شاه ز تزوير ، ايمنم
تو را نِه شه ز حافظ و مهدى تو را جواد * بر خود ببال و گو كه هواخواه او منم
معارضه با اين غزلش « مرا شرطيست با جانان كه تا جان در بدن دارم » كه به شأن قوام الدين حسن سروده و ما به شأن حضرت ولى عصر عليه السلام سرودهايم
مرا عهديست با يزدان كه تا جان در بدن دارم * هواخواهان كويش را چو جان خويشتن دارم
به كام دل چو با او صاف و يكرنگم به هر حالت * ز بدگويان چه پروا و چه غم از سوء ظن دارم
مرا ديرينه مولايى است كه اندر سايهء لطفش * نه غم از بهر دنيا و نه بر عقبى مِحَن دارم
مرا مهدى است مولا و مرا مهدى است شاهنشه * ز حق مگذر ، كه ، دارد ؟ اين چنين شاهى كه من دارم
صفاى خلوت خاطر چو با او روز و شب هستم * نه ميل گلستان و نى هواى انجمن دارم
شهنشاهى كه نامش خاتم ملك سليمان بود * بدين دولت چه باك از قيصر و شاه يمن دارم
وجود اسم اعظم اوست پس با يمن الطافش * چه باك از كيد و از تزوير ديو و اهرمن دارم