به مستوران مگو اسرار مستى * حديث جان مگر با نقش ديوار
نمىداند كه خود نقش جدار است * كه از مستى نگرديده است هشيار
ولى از ما بگو با هر كه هستى * ز روىِ كار مستان پرده بردار
بگو مستى ندارد با خدا رَه * خراباتى بود يا صوفى خوار
هر آن كس عقل را پشت سر انداخت * نه دين دارد نه باشد با خدا يار
خرد بيناى نقش كائنات است * كه عشق خام با او كِىْ كند كار
به يُمن رايت مهدىّ منصور * جواد اين نظم كردى نِىْ به افكار
تو تعجيلش خدايا در فرج كن * به لطف خود ز آفاتش نگهدار
شَهِ حافظ بُوَد منصور شاهى * شَهِ ما مهدى و آن آل اطهار
معارضه با اين غزلش « دلم رميده لولِىوشىاست شورانگيز » كه در تَعَشُّق به پير يا ديگرى گفته و ما به نام ولى عصر عليه السلام سرودهايم
دلم رميده شاهيست بىنظير و عزيز * كه هم بود به جهان شاه و هم به رستاخيز