كى تو را بينم كه بيرون ساختى شمشير عدل * بر سر جور و جفا بهر صفا بنواختى
كى گوارا باشدت كاندر ميان دشمنان * دوستان بگذاشتى تنها به صحرا تاختى
منع فيض از دوستان منما به جُرم دشمنان * گو كه قومى از جفا قدر تو را نشناختى
بر دل زار جواد از لطف بنما رأفتى * بين كه در عشق گل رويت دل و جان باختى
* * *
آفتاب من چرا از خلق رو گردان شدى * از جفاى ما چه ديدى كاين چنين پنهان شدى
از چه رو از مشرق خود تافتى رو بر جبال * گر چه دانم خلق را بر نعمتت كفران شدى
قابل باران رحمت گر كه اهل قريه نيست * لا جَرَم ابر كَرَمريزان به كوهستان شدى
لطف حق كى مىفرستد قَحط بر مصر و سبا * گر كه كفران نيست كى ممنوع از احسان شدى
بنده را مولا نراند هيچگاه از خوان خويش * مىكند قهرش اگر او خارج از فرمان شدى
اين همه حق است اما قلب زار دوست را * كى تحمل بيش از اين بر آتش هجران شدى