اين دل كه جام خون شده ، از اسم دل بيرون شده * بنگر چه بود و چون شده ، كى تاب دارد سَطوَتى
كو رأفَت و كو رَحمَتت ، كو شَفقَت و كو رَقبَتَت * بر آه زارم كن دمى ، از لطف و رحمت رقّتى
در راه وصلت جان شدم ، يعنى ز جان بىجان شدم * فارغ از اين و آن شدم ، ديگر چه دارى سُنَّتى
نى مُلك و مِكنت طالبم ، نى جاه و عزت طالبم * نِى مال و دولت راغبم ، جز با تو خواهم صحبتى
اى ما يهء شادىّ من ، اى مهدى هادىّ من * بنگر جواد از حسرتت ، چون دارد آهش شدّتى
* * *
آفتاب من چرا از مركز عالم بِدورى * آخر اندر ، ما سِوى اللَّه ، نيست جز نور تو نورى
عالمى بر جلوهآرائى انوار تو محتاج * گر چه نبود مر تو را در عالم امكان ضرورى
مظهر ذات غنى از ، ما سِوى اللَّه بى نيازى * كى سليمانحِشمَتى را حاجتى باشد به مورى
گر همه عالم كنند از فيض اشراقت تَمَرُّد * هيچ در امكان اشراقت نمىآيد فتورى
دَرگَهِ فيض تو باز استى به روى دشمن و دوست * چون به فياض على الإطلاق مِرآت ظهورى