فيض عامت شد سبب تا خلق كفرانت كنندى * گر دمى دست از كَرَم گيرى نبينى جز شكورى
نعمت خوانت خورندى خلق و كفرانت نمايند * وه عجب از اين تحمّل وه عجب از اين صبورى
با همه كفران ببارد ابر احسان تو نعمت * پس كجا لطف تو را با دوستان باشد قصورى
ليك با خلق جهان بنگر ، شَها با فضل و لطفت * بين كه از غيب تو چون تار است اين عالم چه كورى
والى مُلك وجود اين مُلك كآخر گشته ويران * تا به كى بر وى رضا دارى ز هر فسق و شرورى
دوستانت بين كه از عشق جمالت دل كبابند * پرده بگشا گو كه رو گرداند از خورشيد كورى
بر حوادث لحظهاى بنگر كه از هجر جمالت * شعلهور گرديده اين كانونِ دل همچون تنورى
* * *
شهريارا از چه رو از خلق پنهان ساختى * عالمى را در فراق روى خود بگداختى
آفتاب عالمآرا از چه رو كردى غروب * خلق را در ظلمت جهل ، اين چنين انداختى
صفحهء عالم شُدَستى تيره از رنگ فجور * كى جهان را بايد از اين رنگها پرداختى