كسى كه با تو كُند طرح آشنائى را * چرا زكف نرهاند منى و مائى را
دلى كه انس گرفتى به فيض الطافت * چرا نيفكند از خويش هر هوائى را
هر آن كه معنى وصلت به راستى بشناخت * چرا ز دل نَكَنَد جز تو هر رجائى را
كسى كه با تو صفا شد چرا روا نبود * كه بَركَنَد همه درهاى ناصفائى را
جدائى تو زما جز به جرم عصيان نيست * خداى بَركَنَد از ريشه اين جدائى را
بگو به مدعيان هر كه وصل او جويد * زروى صدق كند ترك خودنمائى را
كجا ز عدل بود دعوِىِ محبت او * اگر نه دور كنى رسم بىوفائى را
گَرَت كه آرزوى وصل اوست بندگى آر * ز بندگى بطلب فخر كدخدايى را
نه بندگى به زبان است ورنه روز غدير * به مرتضى همه دادند پيشوائى را
به بندگى نرسى اى جواد تا نكنى * بيك لحاظ نظر شاهى و گدائى را
* * *