دردا كه عمر آمد به سر رويش نديدم يك نظر * گر قابلت نيست اين بصر رحمى كن امكان مرا
گر قابل خدمت نيم هستم به جرمم معترف * ليكن تو تقصيرم مبين بين آه سوزان مرا
گفتى كه چون غرق بلا گردى بگيرم دست تو * دستى رسان بنگر دمى غرقاب طوفان مرا
يعقوب بس افغان نمود آخر بر يوسف رسيد * آخر تو هم رحمى نما اين آه و افغان مرا
اى يوسف گم گشتهام تا چند نالم در غمت * يارب بديدارش رسان اين چشم گريان مرا
نى مىكنم ترك ادب نى مىكشم دست از طلب * جز آن كه نالم روز و شب بين صدق پيمان مرا
من آن نِيَم كز خود كنم دعوِىِ عهدى گر مدد * از شه نيايد بنده را بينند كفران مرا
باشد تمام هستيم از رحمت و احسان تو * دانم زتو آيد مدد اين نطقِ گويان مرا
هم گريه و هم آه دل از تو است پس مهدى چرا * رحمى نمىسازى ديگر اين قلب بريان مرا
آرام آرام اى جواد آخر رسد روز وصال * كى لطف او غفلت كند اين قلب نالان مرا
* * *