بس بود بر دل مهجور همان درد فراق * منمائيد فزون بهر خدا علّت ما
بر جراحات دل اى قوم مپاشيد نمك * شفقت ار نيست سزا نيست روا زحمت ما
دارد اميد جواد از ولى امر كه گر * بيند از خلق جفا او نكند غفلت ما
* * *
روزى كه خريدار شُدَستيم بلا را * آن روز به خود شرط نموديم وفا را
عهديست كه از ما بگرفتند و نوشتند * بردند به ديوان قضا عهد بلى را
امروز نبينيم مگر آن چه خريديم * چونست در اين مرحله جز سلم و رضا را
خورسند از اين بيع و شرائيم و نداريم * يكذره به دل شِكوهء ديوان قضا را
ما را چه شكايت بود اى دوست كه كردى * در خوان كرم پهن تو هر گونه عطا را
آن قدر گشودى درِ نعمت كه نمودى * عاجز ز تشكر همه دارا و گدا را
اين منّت عُظمى كه تو بر ما بنهادى * كَز طينت احمد بسرشتى گِل ما را