بگو چقدر بپاشم بر وى آتش دل * زآب ديده مگر ديدهام بود دريا
چنان به دِل شده اين نار ، مشتَعَل كه اگر * به هفت بحر زنندش نمىكنند اطفا
بگير شعله آه مرا به دريا زن * اگر كه خشك نشد گو غلط مكن بىجا
به عشق روى تو دل برگرفتم از همه چيز * كه تا به غير تو نبود در او اميد و رجا
نه دل به خانه و فرزند و خانمان دارم * نه عشق باغ و چمنزار و گردش صحرا
هر آن كه آتش عشقش بسوخت بنيادش * دلش كجاست كه تا ديگرى كند مأوى
چگونه دل زتو گيرم به غير بفروشم * هنوز كز تو نديدم به هيچ گونه جفا
به جز تو مهر كسى در دل آشيانه نكرد * مران جواد زدربارت اى ولى خدا
* * *
اين هجر آخر مىدهد برباد سامان مرا * و اين درد آخر مىكَنَد از پايه بنيان مرا
ترسم كه پيش از وصل او مرگم رسد در ناگهان * دانم يقين كاين آرزو گيرد زتن جان مرا