زان سپس گر كه جان دهم نيكوست * چون دگر نيستم هوسهائى
جان به لب آمده است و حوصله تنگ * نيستم طاقت شكيبائى
چه شود گر ز راه لطف دمى * رخ بر اين مستمند بگشائى
صاف بىپرده مىكنم اظهار * نيست در شعر من معمّائى
نه مرا از كسى طمع باشد * نه ز شمشير و تير پروائى
نه ز مِىْ گويم و نه ميخانه * نِىْ ز خطّ و ز زُلف و رعنائى
هر كه دارد اميد صحبت دوست * بايد از سر نهد من و مائى
من و مائى مگو كه نيست مرا * چون نَنازم به مال و دارائى
هر چه را خود به او شعار كنى * بدعت است و منىُّ و رسوائى
شب سحر گشت اى جواد بس است * يك اشارت زبهر دانائى
* * *