قافيهء ( ى )
باز دل كرد ياد تنهائى * ياد رَستن زِ هَر مَن و مائى
از علائق دلم به سر آمد * اى خوشا رو كنم به صحرائى
اين علائق موانع راهند * نگذارد مرا رسَم جائى
اى خوشا وحدت و خوشا خلوت * كه در آن جاست جلوهآرائى
طبعم از آدمى جدا گشته * در سَرَم نيست هيچ سودائى
نه به سر عشق خانمان دارم * نه به دل ميل حُسن و زيبائى
نه مرا ميل خوى انسان است * نه هواى سرود و نغمائى
گشته كُنج دلم چو ويرانه * نَفْس را نيست جاى سُكنائى
من بِرَستَم كه تا رسَم به وصال * غير اين نيستم تمنّائى
آرزويم همان بود كه شبى * كنم آن دوست را تماشائى