سير بىراهه مىكند شب و روز * غافل از آن كه سير مستانه
شب تار هر كسى رود يك سو * روز پيداست ره ز كورانه
گو كه قومى مرا جفا گويند * چون نجويند حرف حقّانه
نيستم باك اگر كه بگذارم * در ره دين قدم به مردانه
طمع مدحم از كسى نبود * ز آنكه اين خدمتى است فرضانه
هر كه شد بندهء اوامر شاه * نيست او را طمع به مُزدانه
تو بيا چون جواد شو آزاد * از طمع حق بگوى حُرّانه
دانمت دلپسند شعرم نيست * چون نه مِىْ دارد و نه ميخانه
من نگويم از اين رواغب نفس * ز آن كه منظور نيست نفسانه
* * *
دوريست آن كه صفحهء عيشم شدى سياه * اسباب بزم وجه نشاطم شدى تباه