بسم الله الرحمن الرحيم
قافيهء ( الف )
گر از صبا شنوم بوى آن مسيحا را * دوباره زنده كنم جان مردهآسا را
هميشه گفتم و بار ديگر همى گويم * كه مىدهم به وصالش تمام دنيا را
چه دانى آن كه چه سان مىكند دلم فرياد * هزار رتبه فزونتر دل زليخا را
مگر كه رحم كند او به حال مضطر من * وگر نه مىرود اين نيمه جان زتن ما را
دلى مرا اگر از سنگ بود مىشد آب * ندانم اين چه دلى سختتر بُد از خارا
چه سالها به سر آمد چه روزها كه گذشت * هنوز منتظر نور آن جهانآرا
ندانمش كه چه صبريست بهر آن ايّوب * مگر نمىشنود نالههاى دلها را
نواى ملتجيان از جهات شِش برپا * چرا نمىرسد اين فتنهها و غوغا را