هر فعلى را يعنى چيزى كه معنى كردن در او باشد ناچار باشد از فاعلى يعنى كنندهاى زيرا كه كردن بىكننده صورت نپذيرد پس هر فعلى را خواه فعل اصطلاحى باشد يا اسمائى كه بهمعنى فعلند از مصدر و غير مصدر او را لامحاله فاعلى خواهد بود بجز اسم آلت و اسم زمان و اسم مكان زيرا كه در آنها معانى اسميّت يعنى علميت غلبه دارد و معنى فعليّت در آنها چنان باشد كه محو شده لهذا تأثير فعل نكند و همچنين هر معنى فعلى را خواه فعل اصطلاحى باشد يا اسم معنى اگر معنى او متعدى باشد او را مفعول ناچار باشد زيرا كه كردن بىكرده شده نباشد و اگر متعدى نباشد او را همان فاعل تنها باشد و علامت تميز دادن لازم از متعدى معنا است و تميزش در فارسى بسيار واضح است و آن اين است كه هر فعلى كه معنى كرد را دهد لازم باشد چون رفت - ايستاد - نشست - و هر فعلى كه معنى كردن در او باشد متعدّى باشد چون زدن - خوردن و در اسماء هر اسمى كه معنى كنندگى و كردن در او هست پس او متعدى است چون اسم فاعل و اسم تفضيل و صيغهء مبالغه و مصدر هاى هر يك از مذكورات چون زننده و زنندهتر و خورنده و خورندهتر و بسيار زننده و زدن و هر اسمى كه معنى كرد و دارائى در او است نه كنندگى پس او لازم است - چون صفات مشبهه طراً كه در معنى آنها دارائى است نه كنندگى و لذا گفتهاند صفات مشبهه هميشه لازم است و از فعل لازم ريخته شود مقابل اسم فاعل كه او از متعدى ريخته شده و از لازم هم ريخته شده و از دارائى در عربى تعبير بهوصفيت كنند و وصفيت يعنى داراى وصف و صفت و بهاين
تلخيص النحو (فارسى) — صفحة 56
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٥٦