برآيد نشان از خراسان سياه * چو آيد ، بود وقت و هنگام و گاه
كه گردد هُشيدَر ز مادر جدا * بدين وقت اندر كه گفتم ترا
چو سى ساله باشد مر آن كاردان * پذيردش دين و رَهِ راستان
يكى شاه باشد به هند و به چين * ز تخم كيان اندر آن وقتِ كين
مر او را يكى پورِ شايسته كام * نهاده بران پور ، بهرام نام
هَماوَند باشد مر او را لقب * ز شاهان گيتى به اصل و نسب
گروهش شاپور خوانند نام * بيابد ز گيتى بسى نيك نام
نشان آنكه چون آيد اندر جهان * ستاره فرو بارد از آسمان
زمانه دهد باب او را به باد * به هنگام آبانمه و روز باد
چو بيست و يكى ساله گردد پسر * ابا لشكر گُشن 13 بسيار مَر 14
ز هر سو ز عالم شود تازيان * بيابد مراد دل از دشمنان
كَشَد سوى بلخ و بخارا سپاه * كند روى كشور ز هر سو نگاه
بسى لشكر آرد ز هند و ز چين * شه نامور سوى ايرانزمين
درفشان بسيار چينى پرند * شود شاد از ديدنش مستمند
و زان پس چو هرمزد بالا گرد * و ناهيد را زير خويش آورد
بدانگاه بينى كه بندد كمر * يكى مرد دين در بَدِشْخوارگر
ز پارس و خراسان و از سيستان * يكى لشكر آرد عجب بيكران
سهگونه درفش درفشان بود * وز آنجا به يارى ايران شود
شود لشكر ديو ، ناپايدار * بسى خسته و كشته در كارزار
ز كستى دوال و ز روم و فرنگ * ز ديو سيهپوش و گرگ دو لنگ
به ايران بباشد سه جنگ تمام * بسى كشته گردند مردانِ نام
همه پارس و شيراز پرغم شود * بهجاى طربْ ، رنج و ماتم شود
بيايد پس آنگه شهِ سرفراز * ابا خصم ايران شود كينهساز
چو دانسته باشد ز كار فلك * برآردش دشمن ز قعر سَمَك
به نيروى دادارِ پيروزگار * برآرد از آن بد فعالان دَمار
چنان گردد احوال آن روزگار * كجا زن بيايد ز خانه هزار
بگردند هرسو به بازار و كوى * ز بىمردى ايشان شده مردْجوى
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى) — صفحة 178
مساهمون: سيد حسن آصف آگاه
ص١٧٨