هر آنگه كه بينند مردى به راه * تعجّب بمانند در وى نگاه
ز بىمردى آيند نزديك مرد * بدان تا بجويند درمان درد
زمانشان چو آيد حقيقت به سر * بود چون درختى پر از برگ و بر
كه آيد به يك شب برو باد سرد * شود برگ و بارش چو از باد گرد
فرستم سوى كنْگدِر 15 آگهى * به نزد پشوتن ، سروش بهى
كمر بندد از بهر شاهى و دين * پس آنگه بيايد به ايرانزمين
پشوتن 16 بيايد به نيروى من * جهان را بشويد ز بدگوى من
ابا وى سه پنجاه مرد هُمام * پس آنگه كند يشْتِ يزدان تمام
شود اهرمن جنگ را چارهگر * ابا نّره ديوانِ پرخاشخر
از اهريمنان لشكر بيكران * بيايند نزد بشوتن دمان
چو آواز هادوخت و وُستا و زَنْد * از آن موبدان و رَدان بشنوند
دَوارند 17 ديوان از ايرانزمين * سراسيمه گردند مانده حزين
بيايد پس آن شاه فرخنده نام * كه بهرام خوانند ورا خاصوعام
بگيرد سر تختوتاج شهان * جهان را رهاند از آن گمرهان
نشيند ابا موبدِ موبدان * به پيش اندرش بخردان و رَدان
همه آذران زود باز آورند * برو بَر بسى وقف ساز آورند
نشانند چون شاه بر گاه خويش * شود گرگ درّنده مانند ميش
ز عالم ببُرَند تخم بدان * نشينند با كامِ دل بخردان
بشوتن كند آفرين بىشمار * بران ملك و هم رعيت شهريار
شود سوى شاهى و ايوان خويش * چو يابد همه كام فرمان خويش
چنين است كار جهان سربهسر * كه نزد جهان نيست كس را خطر
نباشد به نيك و به بد پايدار * نگيرد به يكگونه هرگز قرار
بگفتم من اين قصّهء باستان * ز گفتار موبد ، سرِ راستان
چنين داستانهاى چون شير و مى * نگويد كسى جز كه كاوسِكى
چو بينى تو اين خطّ و گفتار من * بكُن آفرينِ سزاوار من
چو مولود زرتشت خوانى تمام * به دل خوان برو آفرينى به كام
هر آن دل كه در وى بُوَد مهر او * چو خورشيد روشن بُوَد چهرِ او
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى) — صفحة 179
مساهمون: سيد حسن آصف آگاه
ص١٧٩