برآيد همه كامهء ديوِ خشم * از آن تُرك بىرحمتِ تنگ چشم
بدانگه بيايد سپاهى ز روم * بدانديش و بدفعل و ناپاك و شوم
ابا جامهء سرخ و با سرخ زين * يكايك به كردارِ ديوِ لعين
چو هنگام ايشان بُوَد در جهان * پديد آيد از چندگونه نشان
زمينِ خراسان ز نمّ و بخار * شود چون شب داج تاريك و تار
شود عالم از باد تاريك فام * همان آب روشن شود تيره فام
بسى اوفتد در زمين بوموبرز * كه ويرانى آرد به هر حدومرز
شود چيره بر خلق آزونياز * فزونى بُوَد رنج و درد و گداز
بدان وقت هرمزد نيرو كند * و ناهيد با زير خويش افكند
برانند با يكدگر ترك و روم * درافتند درهم چو بادِ سُموم
هميدون بيايند قوم عرب * برانگيخته شرّ و شور و شَغَب
تَلّى كشته گردد ز هردو گروه * ز كشته به هر مرزْ بَر كوه كوه
ز بس گونهگونه درفشان درفش * جهانى شده سرخ و زرد و بنفش
شود مرز ايران سراسر تباه * ز ترك و ز تازى و رومى سپاه
همه آذران زى به دشخوارگر * برند اندر آن روزگار بتر
به دشوارى از جايگه بر گرند * مر آن را به دشوارگر آورند
بيارند آذرگُشَسْپِ 11 گُزين * به چيچَست 12 گرمابْ ، مردانِ دين
نشينند در غار كوه و كمر * نماند كسى در به دُشْخوارگَر
نيارد پدر ياد فرزندِ خويش * از آن رنجوسختى كه آيد به پيش
چنين گفت زرتشتِ پاكيزه راى * از آن پس كه ناليد پيش خداى
كه گر عمر اين قوم نبوَد دراز * بيفتند بارى به گرم و گداز
نورزند بيهوده بارى گناه * ندارند ديوان خود را سياه
ز كوتاهى عمرشان باك نيست * كجا مرگ با زندگانى يكيست
دگرباره گفت اى خداوند پاك * چگونه برآيد بَدان را هلاك
چو آيد بر ايشان زمانه به سر * چو بينند از اوّل نشان ضرر
چگونه بود اخترِ كارشان * كجا بشكند تيرِ بازارشان
چنين پاسخ آورد پروردگار * به زرتشت پيغمبرِ روزگار
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى) — صفحة 177
مساهمون: سيد حسن آصف آگاه
ص١٧٧