بُوَد يشْت آن روزگارِ خطر * چنان چون هَمادين به وقت دگر
كه يك واجِ وِستا و زند آن زمان * بهجاى وينْداد و هادوخْت دان
دگرباره چون سرِ هزاره بُوَد * غم و رنجشان بىكناره بود
ز سختى كشيدن تنِ مردِ دين * همانا بدانگه بود آهنين
نيامد كسى را چنان رنج و تاب * به هنگام ضحّاك و افراسياب
اگر زندگىشان بود بيشتر * هم از نعمت و مالْ درويشتر
پس آنگه چو آيد هزاره به سر * ز بهدين نمانَد كسى با هنر
ز هر جانب آهنگِ ايران كنند * به سُمّ ستورانش ويران كنند
چو رخ زى به دُشْخوارگر 10 آورند * و زان جايگه دين و شاهى برند
رسد كار آن بدسگالان به جان * هم آواره گردند از خانومان
چنين بود خواهد كه گفتم ز راز * ز نيكوبد و از نشيب و فراز
نماند به يكگونه كار جهان * چو باديست نيكوبدِ آن جهان
( 60 ) پرسيدن زراتشت دگربار از يزدان
بپرسيد زرتشت بار دگر * ز هرمزدِ ، دادارِ پيروزگر
كه از بعدِ اين محنتِ روزگار * بود دينِ به را كسى خواستار
شود تازه اين رسموآيينِ به * كند هيچكس يارى دينِ به
سيه جامه را كى نمايد شكست * چگونه شود ديو ناپاك پست
در آن عمر كوتاه و رنجِ دراز * چگونه شود كار ايشان به ساز
سرانجامِ ايشان چگونه بُوَد * كه بىكار كرْفَه ز دنيا شود
ايا آفرينندهء دادگر * ازين حال كن بندگان را خبر
كه جانم ز تيمار گريان شدست * دلم زين شروشور بريان شدست
به دو گفت دادار پروردگار * كه اى مرد ديندار ، اندُه مدار
كه كس جاودانه نمانَد به غم * نمانَد به كس بر دوگونه ستم
به گيتى هر آنكس كه محروم گشت * به مينو چنان دان كه مرحوم گشت
دگر آنچه پرسيدى از روزگار * كه كس دينِ به را بُوَد خواستار
چو آيد به گيتى نشان سياه * دگرگون شود ساز و آيين و راه