روزگار ايران و ايرانيان پس از ساسانيان
ز درويشى و رنج و از نام و ننگ * بود تنگْدلْ مردم و دستْتنگ
سِفَنْدارمَذْ برگشايد دهان * برون افكند گنجهاى نهان
نه مردم دران روزگارانِ بد * ز صد يك نبينى كه دارد خرد
ز تركان و پيكند و ختلان و چين * برآيد سپاهى به ايرانزمين
چو پر گردد از مهتران تخت و بخت * ابا بندگان اوفتد تاجوتخت
بسى نعمت و مال گردآورند * مر آن را به زير زمين گسترند
گنهكار باشند از كار خويش * همى نايدش شرم كردار خويش
ز سختى و تنگى و رنج و نياز * شود چيره بر مردمان مرگوآز
پس آنگه چنين گفت پروردگار * به زرتشت پيغمبرِ روزگار
كه اين حال با موبدان و رَدان * بگو تا بگويند با بخردان
بدانند هركس سرانجام خويش * بورزند كرْفَه در ايام خويش
به گيتى چو بينند رنج گران * به مينو بُوَد رامشِ بىكران
چو فرسوده دارى تنت را به رنج * روانت بيابد از آن رَنْج ، گنج
چه آسوده دارى تنت را به ناز * ز نازِ تن آيد روان در گداز
حقيقت چنان دان ترا آن سرى * همان پيشت آيد كز ايدر برى
ز نيكى بيابى سرانجام نيك * ز بدكار كى گفتْ كسْ نامِ نيك
دگرباره زرتشت پرسيد باز * ز يزدانِ دارندهء بىنياز
كزان روزگارِ بدِ پرخطر * چه آيد ز بدْمردْ ، دين را به سر
كسى را كه وِستا بُوَد بر زبان * و يا بندِ كستى بُوَد بر ميان
چگونه گذارند با آن گروه * روان در عذاب و تن اندر ستوه
درون را به بَرسُم چگونه يزَند * چگونه بخوانند وِستا و زند 8
( 59 ) آگاه كردن زراتشت را در آخر هزاره
چنين داد پاسخ جهان آفرين * به زرتشتِ پاكيزه و پاك دين
چو رنجش بُوَد مردِ دين را تمام * در آن روزگار بد [ و ] بىنظام
نيايش كه آن را بخوانند راست * بايستد بهجاى دوازده هَماسْت 9