چو باشند بىدين و بىزينهار * ز پيمان شكستن ندارند عار
ز ايرانزمين و ز نامآوران * فتد پادشاهى به بَدگوهران
به بيداد كوشند يكبارگى * نرانند جز بر جفا يارگى
چو باشد كسى بىبد و راستگوى * همه زَرْق دارند گفتار اوى
كسى را بُوَد نزدشان قدر و جاه * كه جز سوى كژّى نباشدش راه
[ سرآمدن هزاره و علايم آخر زمان ]
بدانگه هر آنكس كه باشد بتر * بود هرزمان كار او خوبتر
گواهى دهندش همه بر دروغ * كه تازان دروغش فزايد فروغ
ندارند شرم از گناه چنين * نه راه ديانت نه آيين دين
بدانگه كه آيد هزاره به سر * شود كار عالم به شكل دگر
برآيد بسى ابر بر آسمان * كه باران نبارد به هنگام آن
ز گرماى گرم و ز سرماى سخت * بريزد بسى برگ و بار درخت
ز چشمه بكاهد همه آبها * درآيد به هركار در تابها
چو باران كم آيد همى بر زمى * پديد آيدش رودها را كمى
بسى كم شود گاو با گوسفند * بُوَد جملگى كارها را گزند
شود خوردتر جمله كالبد * شود قوّت مردمان سست و بد
بكاهد تك اسپ و زورِ سوار * نمانَد هنر در تن گاو كار
كسى را كه كستى 5 بُوَد بر ميان * بود با نهيب و گريزد نهان
ز بس رنجوسختى كه آيد به روى * تنِ او كند مرگ را آرزوى
يزِشهاى يزدان ندارند ياد * دگرگونه گردد همه رسموداد
نه نوروز باشد و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش نه فَرْوَرْدْگان
كسى كو كند خود يزِشنى بسيج * نيابد ازو يشْتَنى 6 مرد هيچ
ز بهر روان كه فرمود يشت * پشيمان شد از گفت خود بازگشت
بسى مردِ بهدينِ پاكيزه جان * كه بر رسم « جُد دين » 7 روند آن زمان
بسى نامداران و آزادگان * كه آواره گردند از خانومان