سيه جامه دارند درويش و تنگ * جهان كرده از خويش بىنام و ننگ
هر آنكس كه زايد به هنگامِ او * بود بتّرى در سرانجام او
نيابى در آن مردمان يك هنر * مگر كينهوفتنه و شوروشر
نه نانونمك را بُوَد حرمتى * نه پيرانِشان را بُوَد حشمتى
مر آن را كه باشد دلش دينپژوه * ز دين دشمنان جانش آيد ستوه
نه بينى در آن قوم راى و مراد * نباشد به گفتارشان اعتماد
نه با دينپرستان بُوَد زوروتاب * نه با نيكمردان بود قدر و آب
كه با اصل پاك است با دين پاك * همه نام او بفكنندش به خاك
كسى كو بد آيين بود بىگمان * دروغ و محالش بُوَد بر زبان
همه كار او نيك و بازار تيز * جهانى درافكنده در رستخيز
گرفته همه روى گيتى نِسا 4 * ندارندش از خوردنىها جدا
درآميخته جمله با يكدگر * وزين كار كس را نباشد خبر
به ناكام هرجا كه پى برنهند * چو باشد نِسا زو چگونه جهند
جز آزونياز و به جز خشموكين * نه بينى تو با خلقِ روى زمين
به جز راه دوزخ نورزند هيچ * نه بينى كسى كو بود دين بسيج
كسى را كه باشد به دين در هوا * بود سال و مه كار او بىنوا
ندارند آزرم و مقدار او * بود پر خلل روز بازار او
پس اين دينِ پاكيزه لاغر شود * همان مرد ديندار كمتر شود
يَزِشهاى بَدْمَرد باشد روا * چو شد كار و كردارشان بىنوا
بُوَد پر خلل كار آتشكده * صد آتش به يكجاى باز آمده
نيابند هيزم ، نيابند بوى * ز دين دشمنانشان رسد گفت
نه تيمار دارى نه اندُه خورى * نه پيدا مر آن بىسران را سرى
بسى گنج و نعمت ز زير زمين * برآرند آن قوم ناپاك دين
رَدانى كه در بوم ايران بوند * به فرمان ايشان گروگان بوند
بُوَد جفت آن قوم بىاصل و بن * بسى دخت پاكيزه و پاكتن
همان پور آزادگان و رَدان * بمانده غريوان به دست بدان
به خدمت شبوروز بسته كمر * به پيش چنان قوم بيدادگر
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: سيد حسن آصف آگاه
ص١٧٣