تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
دل مردم انداخت كه همه از مسلم بريدند . « ابىمخنف » مىنويسد : روز ورود عبيداللَّه به كوفه ، درست موقعى بود كه مردم از نماز جمعه فارغ شده بودند و در انتظار ورود امام حسين عليه السل بودند . ابن زياد در حالى كه لباس سفيدى به تن داشت و عمّامهء سياهى بانقاب بر سر نهاده بود و همچون امام حسين لباس سفيد پوشيده بود و چوب خيزرانى در دست داشت ، وارد كوفه شد . مردم به خيال اينكه او امام حسين عليه السل است ، به او سلام مىكردند و او دستش را به علامت سلام تكان مىداد . ابن زياد كه مردم را اين گونه مشتاق امام عليه السل ديد سخت ناراحت شد . « نعمان » كه گمان مىكرد ، امام حسين عليه السل به كوفه آمده است ، از بالاى دارالاماره نگاهى كرد . ابن زياد نقاب را از صورت برداشت و گفت : نعمان قصر خود را محكم كرده‌اى و شهر خود را رها ساخته‌اى ؟ مردم را براى نماز جماعت دعوت كن . پس مأموران و جارچيان ، ندا دادند و گروه زيادى از مردم جمع شدند . آنگاه ابن زياد بر منبر رفت و چنين گفت : اى مردم ، هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كس نمىشناسد خود را به او معرّفى مىكنم . من « عبيداللَّه بن زياد » هستم . يزيد حكومت شهر شما را به دست من سپرد و به من دستور انصاف
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 208 | على اصغر ظهيرى