كردهاند كه :
روزى معاويه پسر يزيد ديد ، دو نفر از كنيزهايش با هم حرف مىزنند . يكى از آنها از نظر زيبايى و جمال چيزى كم نداشت . ديگرى به او گفت : آنچه كه تو را به نزد سلاطين كشاند ، زيبايى و جمال تو بود .
سپس كنيز زيبا گفت : هر چه سلطنت مىكند زيبايى است و تمامى سلاطين نيز تسليم جمال و زيبايى هستند .
كنيز ديگر گفت : مگر در سلطنت چه خوبى و خيرى است . سلطان يا ايستادگى مىكند و سپاس سلطنت خود را به جا مىآورد و به زيردستان خود توجّه مىكند ، كه در اين صورت راحتى و لذّتى برايش نيست . و يا پيرو شهوات خويش مىشود و حقوق زيردستان را ناديده مىگيرد ، پس چنين سلطانى در آتش است . پس براى سلطان نه راحتى دنياست و نه راحتى آخرت .
حرف كنيز در دل معاويه اثر كرد و همين سبب باعث شد كه خود را از خلافت خلع كند . « 1 »
هامش
( 1 ) - تتمة المنتهى ، ص 72 .